خسته ام...
از همه خسته ام، مثل يک شاخه شکسته ام
به فردا اميدي ندارم ، ديگر به انتظار بهار نمينشينم
بهار نيز زود مي آيد و زود ميگذرد
خزان که آمد ديگر نگذشت ، قلبم که شکست ديگر آرام نگرفت
از همه دلگيرم ، اگر اينگونه بمانم ميميرم...
اي زندگي ، اينقدر بي رحم نباش به من رحم کن ، مرا آزاد کن از عذاب دنيا.
چرا اينگونه غمگينم ، اي غم مرا رها کن ، مرا از زندان غصه ها آزاد کن
همه جا تاريک است ، روشنايي ناپديد ، سرد و بي روح ،
دلي خسته تر از ديروز
ديگر طاقت ندارم ، نفس کشيدن را بي دليل ميدانم ،
هر چه آه ميکشم نيز غمي بر غمهايم افزوده ميشود.
بعد از رفتنم از دنيا آن زمان همه قدر مرا ميدانند،
که ديگر آن زمان ديگر من نيستم...
نظر یادتون نره
نظرات شما عزیزان:
.gif)
.gif)